... نیست کسی بزاید م ن ر ا ا ز م ن

 

             .

سر و ته خطشم مهم نی...

 

نوشته شده در روز ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ()نظر |

...

اگر نمی­آمدی، اینجا چیزی کم داشت عزیزکم...

.

می­دونی...

غرور مخملینت این روزها

آنقدر زبر شده

که تمام روحم را خط­خطی کرده...

یادت هست

دو دستی من را گذاشتی

میان کینه و غرور و طعنه و خودخواهی،

ایستادی به تماشا...

حالا آمده­ای مرا فاحشه می­خوانی

به اعتبار حرف و تصویر و کلمه،

و از بوی تعفّن حقارتم خون­دماغ می­شوی...

کاش فکرت هم،

به وسعت زبانت...

نه! به وسعت نگاهت بود...

 

اگر نمی­آمدی،

اینجا چیزی کم داشت، امّا

تنهاییت را بغل کن و برو،

وقاحت این کلمات حتّی از غرورت هم زبرترست!

چشمان تو حیفند...

.

بخشش شاید، بخشایش کار هرکسی نیست. عاشق باید بود...

.

.

.

 

نوشته شده در روز ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ()نظر |

...

جایی میان ِ بی­خیالی ِ کودکانه،

و بلوغ ِ خیس ِ احساس،

نگاهی روشن

دلم را با خود برد،

بغض آسمان ترکید،

من خندیدم،

و خدا سکوت کرد...

 

قابت کردم و

آویزان ِ دلم شدی،

یگانگی را فهمیدم،

و خدا ترسید...

حالا،

اینجایم،

جایی میان هرزگی ِ نجیب ِ زنانه و

قلبی یائسه...

 

 هیچوقت نفهمیدی

 اگر به حرمت باران

 چترت را شکسته بودی

 حتّی خدا هم سجده می­کرد

 در برابر این عشق ِ ممنوعه...

.

.

.

 

نوشته شده در روز ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ()نظر |

...

اینجا،

ته مانده­ی نطفه­ای که پس انداختی

دست و پا می­زند

تا خودش را از میان ِ برزخی که

رهایش کردی با سقطی نیمه­کاره،

بزاید...

کسی هم نیست جز من که من را بزاید از من...

 

گوش کن...

 

دستم را بده،

وقت رفتن رسید نازنین...

دلم به اندازه­ی تمام ِ بادبادکهای دنیا

پرواز می­خواهد،

بدون درد و خونریزی...

هرجا که هستی، آرزو کن خوشبخت بمیرم...

 

 باز هم گوش کن...

 

 زن،

به وقاحت پستان­هایش نه،

به غرورشان می­نازد

که هر مرد مغروری را به اسارت می­کشند...

و همین است

راز نشکستن او...

 

اینجا،

ته­مانده­ی نطفه­ای که پس انداختی

دست و پا می­زند...

.

.

.

نوشته شده در روز ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ()نظر |


Design By : Night Skin